شناسه متن : 59
1393/1/12 - 13:50 2014-04-01 13:50:00
یکی از روزهای تاریخی ایران، 12 فروردین است که در آن اکثریت قاطع مردم ایران در رفراندومی سرنوشت ساز شرکت کردند و به نظام جمهوری اسلامی رأی دادند. در واقع 12 فروردین ثمره ده ها سال تلاش مبارزان برای برقراری عدالت و حاکمیت مردم بود که با رأی مردم و انتخاب مردم به بار نشست.

شهید مطهری چند روز قبل از رفراندوم جمهوری اسلامی مصاحبه ای انجام داده است که به برخی از شبهات مردم درباره جمهوری اسلامی پاسخ داده است. این مصاحبه در تاریخ 10/ 1/ 1358 در آستانه رفراندوم جمهوری اسلامی و با صدا و سیما انجام شده است.

در ادامه بخشی از این گفت وگو را می خوانید.

مصاحبه با شهید مطهری در آستانه رفراندوم جمهوری اسلامی ایران

یکی از روزهای تاریخی ایران، 12 فروردین است که در آن اکثریت قاطع مردم ایران در رفراندومی سرنوشت ساز شرکت کردند و به نظام جمهوری اسلامی رأی دادند. در واقع 12 فروردین ثمره ده ها سال تلاش مبارزان برای برقراری عدالت و حاکمیت مردم بود که با رأی مردم و انتخاب مردم به بار نشست. شهید مطهری چند روز قبل از رفراندوم جمهوری اسلامی مصاحبه ای انجام داده است که به برخی از شبهات مردم درباره جمهوری اسلامی پاسخ داده است. این مصاحبه در تاریخ 10/ 1/ 1358 در آستانه رفراندوم جمهوری اسلامی و با صدا و سیما انجام شده است. در ادامه بخشی از این گفت وگو را می خوانید.



*آقای مطهری! این روزها با نزدیک شدن زمان برگزاری رفراندوم، مسائل عقیدتی و ایدئولوژیک بسیاری بخصوص در میان روشنفکرها مطرح شده. مناسب دیدیم از شما دعوت کنیم تشریف بیاورید اینجا و پاره ا ی از این سؤال ها را با شما در میان بگذاریم. به عنوان اولین سؤال، من مفهوم «جمهوری اسلامی » را مطرح می ‏کنم که به زعم بسیاری مفهومی است گنگ و مبهم. می ‏خواستم بپرسم شما چه تعریفی از «جمهوری اسلامی » ارائه می ‏دهید؟

احتیاج زیادی به تعریف ندارد. «جمهوری اسلامی » از دو کلمه مرکب شده:

کلمه «جمهوری» و کلمه «اسلامی ». کلمه جمهوری شکل حکومت پیشنهاد شده را مشخص می ‏کند. می ‏دانیم که حکومت های دنیا، چه در گذشته و چه در حاضر، شکل های مختلفی داشته ا ند از قبیل حکومت فردی موروثی که نامش سلطنت و پادشاهی است؛ حکومت متخصصان، حکیمان، فیلسوفان، خبرگان، که در قدیم اریستوکراسی می ‏نامیدند؛ حکومت متنفذان، سرمایه‏داران، مالیات دهندگان. یکی از آنها هم حکومت عامه مردم است، یعنی حکومتی که حق انتخاب حاکم با همه مردم است قطع نظر از این که مرد هستند یا زن، سفید هستند یا سیاه و دارای هر فکر و هر عقیده ا ی هستند، فقط شرط بلوغ سنی و رشد عقلی در آن معتبر است و نه چیز دیگر، و بعلاوه این حکومت حکومت موقت است یعنی هر چند سال یک بار باید تجدید شود یعنی مردم حق تجدید نظر دارند که بخواهند آن حاکم را برای بار دوم و احیانا برای بار سوم یا چهارم (اگر قانون اساسی شان اجازه بدهد) انتخاب کنند یا شخص دیگری را که از او بهتر می ‏دانند.

و اما کلمه «اسلامی » محتوای این حکومت را بیان می ‏کند، یعنی پیشنهاد می ‏شود که این حکومت با اصول و مقررات اسلامی اداره شود و در مدار اصول اسلامی حرکت کند، چون می ‏دانیم که اسلام به عنوان یک دین در عین حال یک مکتب و ایدئولوژی است و طرحی است برای همه شئون زندگی بشر.

بنابراین «جمهوری اسلامی» یعنی حکومتی که شکل آن انتخاب حاکم است از طرف عامه مردم برای مدت موقت و نه شکل موروثی، و محتوای آن اسلامی است یعنی بر اساس معیارها و موازین اسلامی است.

 

*شما در توضیحتان اشاره کردید که حکومت جمهوری به معنی اقامه حاکمیت همه مردم است. به نظر می ‏رسد که این حق حاکمیت ملی که حتی در انقلاب مشروطیت هم آن را تأکید کردیم و تثبیت شد و این نکته که قوای سه گانه ناشی و منبعث از ملت است، «جمهوری اسلامی» با طرح مفاهیمی مثل ولایت فقیه و بعلاوه با بیان این مسئله که متکی به یک سلسله قواعد و ضوابط از پیش ساخته است و در عین حال با تکیه بر این نکته که حکومت طبقه روحانی است این توهم را پیش می ‏آورد که مفهوم «جمهوری اسلامی» با مفهوم «جمهوری» به معنای عامش در تعارض باشد. فکر می ‏کنید این تعارض به نحوی حل شدنی است؟

به هیچ وجه تعارضی نیست. مسئله «جمهوری» مربوط به شکل حکومت است که البته مستلزم نوعی دموکراسی است یعنی مردم حق حاکمیت دارند. حق حاکمیت به معنی این است که مردم حق دارند که سرنوشت خودشان را خودشان در دست بگیرند و این ملازم با این نیست که مردم خودشان را از گرایش به یک مکتب و ایدئولوژی و از التزام و تعهد به یک مکتب معاف بشمارند. من از این سؤال تعجب می ‏کنم. آیا معنی دموکراسی این است که هر فردی برای خودش مکتبی داشته باشد؟

و یا این که هیچ فردی هیچ مکتبی نداشته باشد و به هیچ مکتبی گرایش پیدا نکرده و ملتزم و متعهد نباشد و اصول هیچ مکتبی را نپذیرد؟ چنین چیزی نیست. وقتی که می ‏گوییم «اسلامی » معنایش این نیست که روحانیین را به عنوان طبقه حاکمه می ‏خواهیم بپذیریم. مثل این که در این بیان شما میان حکومت اسلامی و حکومت طبقه روحانی اشتباه شده است.

 

*توهمی که از جمهوری اسلامی در ذهن بسیاری پیش آمده درست همین است که جمهوری اسلامی به معنی حکومت طبقه روحانی است.

اگر چنین اشتباهی هم پیش آمده باید این اشتباه رفع شود. اولا عملا در همین حکومت موقت اسلامی می ‏بینید که روحانیین به پست ها و مشاغل گماشته نشدند، در صورتی که اگر هم گماشته می ‏شدند مثل سایر افراد بود و اتفاقا خود روحانیین بزرگ نه به این دلیل که اگر روحانیین پست ها را اشغال کنند حکومت حکومت روحانیین می ‏شود بلکه به دلایل دیگری که حالا نیازی به توضیح آنها نیست موافق نیستند که روحانیین پست های دولتی را اشغال کنند کما این که در دولت موقت اشغال نکردند و فکر می ‏کنم که در دولت بعد هم اشغال نکنند. ولی به هر حال حکومت اسلامی و جنبه اسلامی بودن حکومت به حاکمیت عملی یک طبقه ارتباط ندارد، به حاکمیت یک ایدئولوژی ارتباط دارد، ایدئولوژیی که اکثریت قاطع مردم در گذشته ابراز کرده اند که به این ایدئولوژی مؤمن و معتقدند و گرایش دارند و خواهان آن ‏اند و می ‏خواهند در کادر آن حرکت کنند و نه یک ایدئولوژی دیگر. بنابراین، این مسئله که ما فکر کنیم همین قدر که گفته می ‏شود «جمهوری اسلامی » حق حاکمیت مردم را نقض می ‏کند به هیچ وجه درست نیست. حق حاکمیت مردم به معنی این است که‏ مردم حق قانونگذاری دارند کما این که در دوره مشروطیت هم قانون اساسی بر مبنای دین اسلام بود و خود قانون اساسی و متمم قانون اساسی در کمال صراحت می ‏گوید هر قانونی که بر ضد قوانین اسلام باشد قانونیت نخواهد داشت و مجلس حق وضع چنین قانونی را ندارد، یا اصل دوم متمم قانون اساسی پنج نفر از فقهای طراز اول را به عنوان ناظر بر این قوانین [معرفی می ‏کند] که بر خلاف اصول و ضوابط اسلامی نباشد. اینها در قانون اساسی و متمم قانون اساسی آمد؛ هیچ وقت کسانی که انقلاب مشروطیت را بپا کردند اینها را بر ضد دموکراسی و روح مشروطیت و حتی جعل قانون و تقنین ندانستند زیرا قوانین را در کادر اصول کلی اسلامی وضع می ‏کردند و عمده در مسئله دموکراسی همین است که در مرحله اجرا این مردم خودشان باید باشند که مجری قانون باشند، حال یا مجری قانونی که خود وضع کرده اند یا مجری قانونی که فرضا به وسیله یک فیلسوف وضع شده است و این مردم مکتب آن فیلسوف را پذیرفته اند و یا مجری قانونی که به وسیله وحی الهی وضع شده است.

بنابراین جمهوری اسلامی و اسلامی بودن این جمهوری به هیچ وجه بر ضد حاکمیت ملی- که به دوره مشروطیت اشاره کردید- نیست و به طور کلی با دموکراسی به هیچ وجه منافات ندارد و هیچ وقت اصول دموکراسی ایجاب نمی ‏کند که هیچ مکتبی بر یک جامعه حاکم نباشد. احزاب معمولا خود را وابسته به یک ایدئولوژی معین می ‏دانند و افتخار هم می ‏کنند ولی این را هرگز بر ضد اصول دموکراسی نمی ‏شمارند که اگر بناست در کشور ما دموکراسی باشد من چرا قبلا خودم را به یک مکتب متعهد و ملتزم کرده ام و چرا می ‏خواهم اصول آن مکتب و به تعبیر شما اصول ازپیش‏ساخته و اصولی را که قبلا به وسیله یک فیلسوف یا فیلسوفانی یا در این جمهوری اسلامی به وسیله وحی وجود داشته [در جامعه پیاده کنم و] هیچ وقت کسی این طور فکر نمی ‏کند که این بر خلاف حق حاکمیت ملی است.

مسئله ولایت فقیه هم که مطرح کردید از همین قبیل است. مسئله ولایت فقیه این نیست که فقیه خودش در رأس دولت قرار می ‏گیرد، خودش می ‏خواهد عملا حکومت کند و مجری باشد. نقش فقیه در یک کشور اسلامی که ملتزم و متعهد به اسلام است و اسلام را به عنوان یک ایدئولوژی پذیرفته است نقش یک ایدئولوگ‏ است نه نقش یک حاکم. وقتی که مردم آن ایدئولوژی را پذیرفته اند قهرا برای ایدئولوگ هم نقشی قائل هستند یعنی اوست که نظارت می ‏کند بر این که این ایدئولوژی درست اجرا می ‏شود یا نه، آیا این شخص که می ‏خواهد رئیس دولت بشود و به عنوان مجری قانون در کادر اصول این ایدئولوژی حرکت کند صلاحیت چنین کاری را از نظر آن ایدئولوژی دارد یا ندارد؟ ولایت فقیه ولایت ایدئولوژیک است و اساسا خود فقیه را مردم انتخاب می ‏کنند. این خودش عین دموکراسی است.

اگر ولایت فقیه یک امر انتصابی می ‏بود، مثلا هر فقیهی به وسیله فقیه قبل از خودش به طور خاص تعیین شده بود ممکن بود بگوییم که این بر خلاف اصول دموکراسی و نظیر سلطنت موروثی است. ولی، فقیه را بر خلاف سلطان و شاه خود مردم انتخاب می ‏کنند، رهبر را خود مردم انتخاب کردند و خود مردم انتخاب می ‏کنند، مرجع را خود مردم به عنوان یک صاحب نظر در این مکتب انتخاب می ‏کنند و بنابراین، این چه منافاتی دارد با اصول دموکراسی و چه تناقضی هست میان جمهوری بودن و اسلامی بودن؟ آیا این که شکل حکومت موقت باشد و محتوا اسلامی باشد تناقض است؟ یعنی اگر شکل حکومت دائمی و موروثی بود دیگر با اسلامی بودن تناقض نداشت؟ چه رابطه ای میان این دو است؟

 

*«جمهوری» را که ما طرح کردیم منظورمان اعمال اراده ملت بود برای به دست گرفتن حاکمیت، یعنی این که خود ملت بر خودش حکومت کند. اما حتی با قبول ضوابط اسلامی که شما از آن اسم بردید و توضیح دادید که به هر حال هر حکومتی ناگزیر از پذیرش یک سلسله قواعد ایدئولوژیک و ضوابط است این اشکال مطرح می ‏شود که ضوابط ازپیش ‏ساخته اسلامی ، هزار و چهارصد سال پیش تدوین و تنظیم شدند و با توجه به این که زمانه به شتاب در گذر است و هر روز مسائل تازه ‏تر و نوتری مطرح می ‏شود این تردید وجود دارد که آن ضوابطِ متعلق به گذشته نتواند پاسخگوی نیاز حال ما باشد.

این مسئله دیگری است و پاسخ دیگری دارد. مسئله تحولات زمان و ثابت بودن ضوابط و قواعد اسلامی مسئله ا ی است که این شبهه را همیشه پیش آورده که‏چگونه می ‏توان این ثابت را با آن متغیر مربوط کرد. ولی باید توجه داشته باشید که این مسئله زمان و تغییر و تحول، مسئله درست و صحیحی است اما یک ظرافتی در آن هست که اغلب آن ظرافت را توجه ندارند. انسان به عنوان یک فرد و همچنین انسان به عنوان یک جامعه (یعنی جامعه انسان) حکم قافله ا ی را دارد که دائما در حرکت است، منزل به منزل طی می ‏کند، ثابت و یکنواخت نیست. بنابراین اگر ما بخواهیم انگشت روی منازل بگذاریم و جامعه بشر را در یکی از منازلی که در آن منزل برای یک مدت موقت فرود آمده متوقف کنیم این بدون شک بر خلاف ناموس طبیعت است. ولی فرق است میان منزل و راه. منزل تغییر می ‏کند، آیا راه هم لزوما تغییر می ‏کند؟ آیا مسیر جامعه انسانی هم- که همه قبول دارند که یک مسیر تکاملی است- تغییر می ‏کند و عوض می ‏شود، یعنی راه هم در راه است؟ یعنی بشر و جامعه بشری هر روزی در یک جهت و در هر مرحله ا ی از مراحل در یک راه و مسیر و به سوی یک هدف حرکت می ‏کند؟ امروز از این طرف می ‏رود فردا از آن طرف؟ یا نه، خط سیر تکاملی بشر به عنوان یک راه، یک خط ثابت است، مثل مدار ستارگان یا مدار ذرات اتمی است. ستارگان دائما در حرکتند ولی آیا مدار ستارگان هم دائما در تغییر است؟ چون ستارگان خودشان در یک مدار «حرکت» می ‏کنند، مدار حرکتشان هم ضرورت دارد که تغییر کند و اگر تغییر نکند آن ستاره در یک نقطه میخکوب می ‏شود؟ نه، لازمه حرکت ستاره این نیست که مدار ستاره هم قطعا و ضرورتا و لزوما تغییر کند.

حال این مسئله برای انسان مطرح است که آیا انسانیت، کمال انسانی و ارزش های انسانی واقعیت های متغیر و متبدلی هستند؟ یعنی واقعا همین طوری که لوازم زندگی و مظاهر تمدن روز به روز فرق می ‏کند معیارهای انسانیت هم روز به روز فرق و تغییر می ‏کند؟ یک چیزی که یک روز معیار انسانیت و قابل ستایش و تمجید بود روز دیگر از ارزش می ‏افتد و دیگر انسانیت نیست، نقطه مقابلش می ‏شود انسانیت؟ مثلا ما در تاریخ هزار و چهارصد سال پیش ابوذری داریم و معاویه ا ی. می ‏دانیم که ابوذر در معیارهای اخلاقی و اجتماعی خودش در یک مدار خاص حرکت می ‏کرد. معاویه در معیارهای فردی اخلاقی و اجتماعی خودش در مدار دیگری درست بر ضد حرکت ابوذر حرکت می ‏کرد. حال واقعا آیا معیار ابوذر بودن و معاویه بودن، آن چیزی که ابوذر را ابوذر کرده و معاویه را معاویه، آن چیزی‏که فرضا لومومبا را لومومبا کرده است که در دنیا قابل ستایش است و موسی چومبه را موسی چومبه که مورد نکوهش است، آیا این معیارها در دنیا عوض می ‏شود؟

روزی در آینده خواهد بود که چومبه بودن و معاویه بودن انسانیت خواهد بود و ابوذر بودن و لومومبا بودن ضد انسانیت؟ یا این که نه، انسانیت تکامل پیدا می ‏کند اما چنین نیست که ابوذر بودن از مدار انسانیت برای همیشه خارج شود. انسان به حکم این که مدارش ثابت است نه خودش، یک سلسله معیارها دارد که آن معیارها به منزله نشانه‏ های راه ا ند یعنی آنها همیشه راه را نشان می ‏دهند، مثل این که در یک بیابان برّی که حتی کوهی، درختی و هیچ علامتی وجود ندارد نشانه هایی می ‏گذارند، مثلا استوانه‏ هایی در دو طرف نصب می ‏کنند که معنایش این است که اگر می ‏خواهی به مقصد برسی از میان این دو نشانه حرکت کن. این نشانه‏ ها و معیارها همیشه نشانه و معیارند و ضرورتی ندارد که تغییر کنند.

من در کتابی که به نام‏ نظام حقوق زن در اسلام‏ منتشر شده است بحثی راجع به «اسلام و تجدد زندگی» کرده ا م. در آنجا این مسئله را روشن کردم که اسلام با مقتضیات متفاوت مکان ها و مقتضیات متغیر زمان ها چگونه برخورد می ‏کند؛ و ذکر کردم که خود اسلام متوجه این نکته هست و اساسا مسئله چگونگی برخورد اسلام با مقتضیات زمان بر خلاف آنچه تصور می ‏شود مسئله تازه ا ی نیست که جدیدا مطرح شده باشد. مثلا بوعلی سینا در هزار سال پیش در آخر شفا این مسئله را مطرح کرده است که اسلام ضوابط کلی ثابتی دارد ولی مسائلی که برای بشر پیش می ‏آید، مسائل جزئی و متغیر و مختلف، بی نهایت است، پس چگونه اسلام تکلیف این همه مسائل را روشن می ‏کند؟ آنوقت این مطلب را توضیح داده است که چگونه ممکن است یک مکتب، اصول و ضوابطی کلی مبنی بر شناخت انسان و شناخت جامعه انسان [داشته باشد «1» و پاسخ مسائل جزئی و متغیر را بدهد.] می گوید وقتی که اصول را واضع و شارع با آن دید تیزبین خودش آنچنان وضع کند که به تعبیر قرآن «صراط مستقیم» را نشان بدهد آنوقت اجتهاد است که نقش خودش را ایفا می ‏کند. اجتهاد این است که فقیه بدون آن که از آن اصول منحرف شود مسائل جزئی‏متغیر و مختلف و متفاوت زمان را با توجه به آن اصول بررسی می ‏کند و احیانا آنها خود به خود تغییر می ‏کنند، یعنی وقتی که اصولْ ثابت بود فروع خود به خود تغییر می ‏کند.

 

پانویس:

* البته چنین شناختی جز در صلاحیت وحی نیست و به همین دلیل باید قبول کنیم که انسان یا فاقدایدئولوژی است و برای همیشه باید در میان ایدئولوژی های ناقص و کور سر در گم بماند و یا اگر ایدئولوژی دارد این ایدئولوژی باید از وحی و نبوت گرفته شده باشد.

 

منبع:

کتاب آیندۀ انقلاب اسلامی ایران، ص: 253-262
انتهای پیام

دیدگاه ها