شناسه متن : 2806
1394/7/25 - 10:29 2015-10-17 10:29:00
برگشتم، دیدم آقای مطهری است. مرا بغل کرد و بوسید، با او به طرف میدان آزادی راه افتادیم.

راهپیمایی عاشورای 57

برگشتم، دیدم آقای مطهری است. مرا بغل کرد و بوسید، با او به طرف میدان آزادی راه افتادیم.

حجت‌­الاسلام جعفر شجونی: در راهپیمایی روز عاشورا، من در چهارراه کالج دیدم که یک مینی­‌بوس هست و چند تا از دوستان مؤتلفه در آن نشسته‌اند و آقای میرمحمدی بلندگو دستش گرفته و می‌گوید: مرگ بر شاه! همه مردم مات مانده بودند و هنوز گفتن این شعار شروع نشده بود. گفتم بندگان خدا غریب هستند و بروم کمک! رفتم در مینی‌­بوس را زدم؛ باز کردند و خوشحال شدند. نشستم و از چهارراه کالج تا میدان انقلاب رفتیم. اولین بار بود که شعار می‌دادم. بلندگو را گرفتم و شروع کردم به گفتن مرگ بر شاه. در این گیرودار یک نفر آمد و پنجره مینی‌­بوس را باز کرد و به میرمحمدی گفت که از چهارراه پایین چهار هزار نفر چماقدار راه افتاده‌اند و دارند می‌آیند که مردم را بزنند. آقای میرمحمدی زود بلندگو را برداشت و گفت: ای مردم! مبارزان! به هوش باشید! چهار هزار نفر چماقدار دارند می‌آیند. و خلاصه روحیه مردم را به کلی خراب کرد. بلندگو را گرفتم و فریاد زدم: مبارزان تکذیب می‌شود. دروغ است. حالا دلم دارد تند تند می‌زند که چهار هزار چماقدار در راه هستند. خلاصه این مینی‌­بوس را مرگ بر شاه گویان به سلامت رساندیم تا میدان انقلاب. در آنجا من پیاده شدم و یک مرتبه دیدم یک نفر از پشت سر می‌گوید: آقای شجونی، آقای شجونی! اوضاع خراب است. مرگ بر شاه شروع شد. بیا با هم برویم! برگشتم، دیدم آقای مطهری است. مرا بغل کرد و بوسید، با او به طرف میدان آزادی راه افتادیم. در طرف راست خودمان دیدم هفت نفر از توده‌ای‌های هم‌­زندان من ایستاده‌اند و تماشا می‌کنند. آمدند و دست دادند و من به آقای مطهری گفتم که اینها هم­زندانی من بودند. البته آنها با همه آخوندها بد بودند و با من یکی خوب. وقتی می‌پرسیدم قضیه چیست؟ می‌گفتند: می‌ترسیم این حرف درز کند و تو بروی زیر هشت. پیش خودمان باشد، چون نیم­رخ تو مثل لنین است تو را دوست داریم! خلاصه آنها هم کنار من و آقای مطهری راه افتادند. شعار مردم شده بود: استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی. من به دهان آنها نگاه می‌کردم و می‌دیدم که دو تای اول را می‌گویند، جمهوری اسلامی را نمی‌گویند. گفتم: چرا نمی‌گویید؟ گفتند: چون دو تای اول را قبول داریم، سومی را نداریم. گفتم: شماها آدم بشو نیستید! خلاصه آنها رفتند و من و آقای مطهری تا پایان رفتیم. یکی از دوستان ما هم آمد و گفت: بگذارید از شما عکس بگیریم که آن عکس حالا هم هست.[1]



[1] - ماهنامه شاهد یاران، شمارة 5و6، فروردین و اردیبهشت 1385، ص 25.

 

انتهای پیام

دیدگاه ها