شناسه متن : 1049
1394/1/15 - 07:23 2015-04-04 07:23:00
در یکی از آن شب ها با اینکه همه غرق در سرور و شادی بودند، ما می نالیدیم. در همین موقع صاحب مجلس آمد و کاردی را که در دست داشت به استاد تعارف کرد و گفت: جناب آقای مطهری! لطفاً ‌کیک را شما ببرید. استاد شهید گفت:‌ خودتان بروید ببرید یا مدعوین بیایند برای خود بردارند، من از این کار غربی ها خوشم نمی آید...

درد دل استاد در شب نیمه شعبان

در یکی از آن شب ها با اینکه همه غرق در سرور و شادی بودند، ما می نالیدیم. در همین موقع صاحب مجلس آمد و کاردی را که در دست داشت به استاد تعارف کرد و گفت: جناب آقای مطهری! لطفاً ‌کیک را شما ببرید. استاد شهید گفت:‌ خودتان بروید ببرید یا مدعوین بیایند برای خود بردارند، من از این کار غربی ها خوشم نمی آید...
 
حجت الاسلام علی دوانی: دو سال متوالی استاد شهید در مجلس جشن مفصلی که در یکی از خانه های وسیع قلهک تهران برگزار می شد و هر ساله نیمۀ شعبان در آنجا منبر می رفت، مرا به جای خود معرفی نمود و خود هم حضور یافت.
 
قبل و بعد از منبر، مدتی را هر دو از هر دری سخن می گفتیم و درد دل می نمودیم. این وضع را نسبت به آقای فلسفی خطیب دانشمند نامی هم داشتم. ایشان نیز در ایامی که از سال 1350 تا پیروزی انقلاب ممنوع المنبر بود چند بار مرا به جای خود تعیین نمود. من نیز با حضور خودشان در مجلس تا آنجا که امکان داشت با تمجید از آنها فشار ساواک را تلافی می کردم. چند بار هم توسط ساواک مورد مؤاخذه واقع شدم. 
 
باری، در یکی از شب ها استاد شهید خیلی درد دل کرد. من نیز در این باره کوتاه نمی آمدم. وضع او طوری بود که نمی باید آن سخنان را به زبان آورد، ولی می گفت و شاید به کمتر کسی اظهار می داشت؛ انگار همدردی پیدا کرده بود.
 
در یکی از آن شب ها با اینکه همه غرق در سرور و شادی بودند، ما می نالیدیم. در همین موقع صاحب مجلس آمد و کاردی را که در دست داشت به استاد تعارف کرد و گفت: جناب آقای مطهری! لطفاً ‌کیک را شما ببرید. کیک بسیار بزرگی شاید بیش از یک متر در مجمع بسیار بزرگی روی میز در وسط حیاط بود که می باید طبق عادت معمولی غربی ها پس از اینکه شخص والای مجلس تکه ای از آن را برید، تکه تکه میان مدعوین تقسیم شود. همین که صاحبخانه -که گویا از بازاریان معروف و امروزی بود- این درخواست را از شهید مطهری که گرم درد دل بود کرد، استاد شهید گفت:‌ خودتان بروید ببرید یا مدعوین بیایند برای خود بردارند، من از این کار غربی ها خوشم نمی آید. حال صاحبخانه گرفته شد و رفت. من خندۀ تلخی کردم و گفتم: ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجا؟
 
آن شب و در آن مجلس گفتم: آقای مطهری! آخر در این اوضاع و شرایط و با این همه سختگیری ها، شما مرا به جای خودتان تعیین کرده اید و این همه از طبقات مختلف که اینجا گرد آمده اند انتظار دارند سخنانی بگویم که نمی شود گفت. راستی آدم چطور صحبت کند که هم مردم راضی باشند و هم پا روی دم سگ نگذارد؟ من که ممنوع المنبر نیستم، از شما ناراحت تر هستم.
 
استاد در حالی که طبق معمول تسبیح خود را در دست داشت و دانه های آن را با سر انگشتانش رد می کرد، گفت: برادر! همه که نباید ممنوع المنبر شوند. نباید در مسجد و مجالس بسته شود. نه، سخنرانیت خیلی هم خوب بود، بیش از این نحوه بحث هم صلاح نیست. باید متوجه همه قضایا بود و دست از افراط و تفریط برداشت. سعی کنیم در هر حال کارمان برای خدا باشد. استاد شهید سپس به طرز خاصی گفت: برادر، آقای دوانی! دنیا مثل قمار است، گاهی آدم می برد و گاهی می بازد. آدم باید پیۀ ناملایمات روزگار را به خود بمالد، زندگی همیشه یکسان نبوده و نیست، فراز و نشیب دارد.  
 
خاطرات من از استاد شهید مطهری، ص 96-94.
 
انتهای پیام

دیدگاه ها