شناسه متن : 253
1397/7/21 - 06:10
مرد زاهد و جهاد در راه خدا
مولوى یک داستانى آورده است، مى‌گوید: مرد زاهدى بود که چون انواع اعمال برّ و خیر را انجام داده و فریضه‌ها را بجا آورده بود و فقط جهاد مانده بود، به عده‌اى سرباز گفت: اگر جنگ با کفار پیش آمد مرا هم خبر کنید. به او خبر دادند که فردا آماده حرکت باش. روزى چادر زده و نشسته بودند که خبر دادند دشمن حمله کرده است. آنها که آمادگى سربازى داشتند فوراً پریدند روى اسبها و رفتند و جنگیدند...
حكمت‌ها و اندرزها در كلام شهيد مطهري (5)
مولوى یک داستانى آورده است، مى‌گوید: مرد زاهدى بود که چون انواع اعمال برّ و خیر را انجام داده و فریضه‌ها را بجا آورده بود و فقط جهاد مانده بود، به عده‌اى سرباز گفت: اگر جنگ با کفار پیش آمد مرا هم خبر کنید. به او خبر دادند که فردا آماده حرکت باش. روزى چادر زده و نشسته بودند که خبر دادند دشمن حمله کرده است. آنها که آمادگى سربازى داشتند فوراً پریدند روى اسبها و رفتند و جنگیدند...

مولوى یک داستانى آورده است، مىگوید: مرد زاهدى بود که چون انواع اعمال برّ و خیر را انجام داده و فریضهها را بجا آورده بود و فقط جهاد مانده بود، به عدهاى سرباز گفت: اگر جنگ با کفار پیش آمد مرا هم خبر کنید. به او خبر دادند که فردا آماده حرکت باش. روزى چادر زده و نشسته بودند که خبر دادند دشمن حمله کرده است. آنها که آمادگى سربازى داشتند فوراً پریدند روى اسبها و رفتند و جنگیدند، و این آقاى زاهد تا زره و شمشیرش را پیدا کرد و ورد و ذکر خواند، جنگ گذشت و تمام شد، و تا به خود جنبید سربازها برگشتند. پرسید: چه شد؟ گفتند: رفتیم، کشتیم، کشته دادیم و برگشتیم. گفت: عجب! پس ما چى؟! گفتند: هیچ، کار تمام شد. آخرش کسى دلش به حال او سوخت. یک اسیرى را گرفته بودند. گفت: این را مىبینى؟ این از آن دشمنهاى چنین و چنان است و خیلى از سواران ما را کشته تا اسیر شده و حالا باید کشته شود. تو او را ببر و گردن بزن. اسیر هم دست بسته بود. مرد زاهد اسیر را برد که گردن بزند. طول کشید و نیامد. وقتى رفتند، دیدند که این زاهد افتاده و مرد اسیر هم با همان دستهاى بسته روى او افتاده و دارد بیخ گلوى او را مىجود و عن قریب است که شاهرگ او را ببُرد. اسیر را کشتند و مرد زاهد را آوردند درون خیمه و آب به صورتش زدند و به هوش آوردند. قضیه را از او پرسیدند. گفت: وقتى از اینجا رفتیم یکدفعه به صورتم نگاه کرد و یک پِخ کرد، من دیگر چیزى نفهمیدم.

شجاعت را در خلوت شب نمىتوان به دست آورد، همانطور که آثار خلوت شب را در میدان جنگ نمىشود کسب کرد.

یک خصایص اخلاقى هست که انسان جز در مکتب تشکیل خانواده نمىتواند آنها را کسب کند. [تشکیل خانواده] یعنى یک نوع علاقهمند شدن به سرنوشت دیگران. تا انسان زن نگیرد و بچه پیدا نکند و آن بچه شدیداً عواطف او را تحریک نکند و مثلًا در مواقعى که مریض مىشود او را به هیجان نیاورد یا مثلًا لبخند بچه در او اثر نگذارد، [علاقهمند شدن به سرنوشت دیگران در او پدید نمىآید.] با مطالعه کتاب، این امر در او پیدا نمىشود. تجربه نشان داده است که اخلاقیون و ریاضت کشها که این دوران را نگذراندهاند، تا آخر عمر یک نوع خامى و یک نوع بچگى در آنها وجود داشته است. و یکى از علل اینکه در اسلام ازدواج یک امر مقدس و یک عبادت تلقى شده، همین است در حالى که از نظر مسیحیت، تجرّد مقدس است و تأهل پلیدى، و کسانى اجازه مىگیرند متأهل شوند که تاب تجرّد را ندارند یعنى اگر مجرّد بمانند فاسد مىشوند، و بنابراین از باب دفع افسد به فاسد مىگویند باید ازدواج کرد. لذا پاپ از میان مجرّدها انتخاب مىشود که در تمام عمر این آلودگى را پیدا نکرده است. در اسلام برخلاف مسیحیت است:

مِنْ اخْلاقِ الْانْبِیاءِ حُبُّ النِّساءِ (کافى، ج 5/ ص 320).

پس ازدواج اولین مرحله خروج از خود طبیعى فردى و توسعه پیدا کردن شخصیت انسان است. بعد از ازدواج، وقتى مىخواهیم کار کنیم براى منِ تنها نیست؛ آن «من» تبدیل به «ما» مىشود به طورى که انسان آنقدر به سرنوشت خانواده علاقهمند است که به سرنوشت شخص خودش، و رنج مىبرد تا آنها در آسایش باشند. این یک درجه از «خود» است. ولى آیا این کافى است که «خود» انسان تا این مقدار توسعه پیدا کند؟ شک ندارد که نه. این نسبت به خود فردى طبیعى درجهاى از کمال است، اما اگر به همین جا محدود شود، یعنى این «خود» از منِ فردى توسعه پیدا کند و منِ به علاوه همسر و بچهها شود و غیر آن نفى گردد، کافى نیست.

 

منبع:

تعلیم و تربیت در اسلام، ص۱۶۸